ღ♥♀♀♥ღღخانومیღ♥♀♀♥ღ
نميدانم كدامتان وحشتش از مرگ بيش از ديگران بود، نميدانم آنوقت كه لاستيكهاي خيس اتوبوس روي آسفالت جيغ ميكشيد، كدامتان محكمتر به صندليها چنگ ميزد، خبر ندارم كه در آن لحظات چه ذكري براي دفع بلا ميخوانديد و چه چيزهايي نذر سلامت ماندنتان ميكرديد، فقط ميدانم كه اتوبوس واژگون شده در گل و لاي كنار جاده براي چند ساعت مدفن شما بود.
روحتان نيز مثل جسمتان سردرگم بود وقتي از ساعت 8:30 شب تا زماني كه نيروهاي امدادي برسند زير بارش باران ميديديد كه همه همكلاسيها دراز يا مچاله به گوشهاي افتادهاند و گرد مرگ به رويشان پاشيدهاند. 26 نفر از شما همانجا كنار جاده يا درون اتوبوس واژگونشده با زندگي وداع كرديد و 18 نفرتان هم مصدوم شديد، يك نفرتان هم به كما رفت و يكيتان صورت متلاشي شدهاش تا ساعتها اجازه تشخيص هويت را نداد. پرونده شما بچهمدرسهايها اينگونه تلخ بسته شد؛ مثل همه آن دانشآموزان خوشحالي كه پارسال و سال قبل از آن و سالهاي قبلترش، خوشحال به اردوهاي مدرسه رفتند، اما مرگ در جاده، لبخند را بر لبانشان خشكاند. تا به حال هميشه جاده را مقصر مرگ دانشآموزان دانستهاند يا گاهي نيز راننده خوابآلود را كه نميدانست بار ماشيناش يك دنيا آرزوي نهفته در دل بچه مدرسهايهاست. اما مسوولان را بيتقصير نميدانيم كه وقتي خبر مرگ بچه و بزرگسال به گوششان ميرسد چه در زمين مرده باشند و چه در اوج آسمان، به جاي انگشت به دندان گزيدن، پشت حرفهاي پرطمطراقشان پنهان ميشوند و مرگ را اتفاق ناگريز زندگي ميخوانند. مرگ گرچه امري ناگريز است، ولي براي بچههاي مدرسه زود است.